خب این اولین باری بود که شله زرد درست می کردم
اولین باری بود که هم شله زرد بود هم شله زرد نذری
وقتی داشتم هم می زدمش یک حس دیگه داشتم، داغون بودم، نذرم ادا شده بود و من حتی کوچکتر از اونی خودم رو می دیدم که از خدا تشکر کنم، خیلی کوچیک بودم، اندازه یک دونه از اون خلال های بادوم که با قل قل شله زرد بالا پائین می رفت
حس عجیبی بود
دلم می خواست خیلی ها اون شله زرد رو بخورن، حیف که ماشین نداشتم...البته اگه هم داشتم واسه یه عده باز هم نمی تو نستم ببرم....
دستهایم چسبیدهاند به هم و حرکت نمیکنند
قلم میان انگشتانم جوهرش را پس داده
کلماتم لابهلای سیاهی جوهر
شنا میکنند،
کلمات به انگشتانم میچسبند
از زیر ناخنهایم جملهها جوانه میزنند
من میمانم و کاغذی سفید که قصد سیاه شدن ندارد
حرفها پشت گلویم به صف ایستادهاند
گلویم درد میگیرد
آب دهانم را قورت میدهم تا جملهها پشت سرِ هم مرتب شوند
حرفها ته میکشند، تهنشین که شدند و رسوب کردند روی دیواره دلم
طاقتم که طاق میشود
دستهایم که میلرزد
جوهر که روی کاغذ پخش میشود
ملحفهها را بغل میکنم
و خوابی سنگین روی دلم نشست میکند
نمیدانم فردا چه خواهد شد
باران میبارد یا برف
اگر آفتاب بخواهد به حیاط خانه ما سری بزند
باید علفها را هرس کنم
و باغچه روبروی در را آبپاشی کنم...
-دو دستم را محکم دورش میگیرم
و از طناب بالا میروم
بالا میروم
بالاتر
به ماه میرسم
از گوشهاش میگیرم و در جیبم پنهانش می کنم
بالاتر میروم
اما دیگر جایی پیدا نیست.
نور ماه در جیب من گیر کرده
و حالا ماه از سوراخ جیبم روی زمین میافتد و میشکند.
یادم نرود آن روز را که خنده چشمانت را کشف کردم و با انگشتانی زخمی
بر روی دیوار، نامم را سرخ نوشتم
نوشتم تا یادم باشد خنده کوتاه من هم می تواند صورت تو را خیس کند
و نوشته های من کاغذ زیرِ دستم را به گریه خواهد انداخت
بنشین کنار سماور
دیگر هیکس از این دستان پژمرده پذیرایی نخواهد کرد
و هیچکس دوباره گلدان های شمعدانی را نوازش نخواهد کرد
از ظلمتِ رمیده خبر می دهد سحر
شب رفت و با سپیده خبر می دهد سحر
از اخترِ شبان رمه ی شب رمید و رفت
وز رفته و رمیده خبر می دهد سحر .
زنگار خورد جوشنِ شب را به نوشخند
از تیغِ آبدیده خبر می دهد سحر
باز از حریقِ بیشه ی خاکسترین فلق
آتش به جان خریده خبر می دهد سحر
از غمز و ناز و انجم و از رمز و راز ِ شب
بس دیده و شنیده خبر می دهد سحر
بس شد شهیدِ پرده ی شب ها شهاب ها
وان پرده ها دریده خبر می دهد سحر
ماهان پریده رنگ که بود و چه شد کز او
رنگ اش ز رخ پریده خبر می دهد سحر
چاووش خوانِ قافله ی روشنان "امید"
از ظلمتِ رمیده خبر می دهد سحر ...
م امید
برهنه شديم
و ديگر رازي بين ما نيست.
ما
من و تو
از شب گذشتيم
و چهره مرگ را ديديم
كه چقدر مضحك بود!
بيا به شانههاي یکدیگر اعتماد کنیم
و كمي نفس بكشيم
پيش از آنكه آفتاب بیدار شود.
الیاس علوی
حسین پناهی
....چای آماده است
حالا به سر کوچه رسیدهای
صدای زمزمهات میان دالان میپیچد
چای را ریختهام اکنون
در را باز میکنم
تو اما پشت به من و روبروی خانه آنطرف جوی ایستادهای

۲۷مرداد۸۷
عکس:دانشگاه هنر بهار۸۸