تبليغاتX
از ظلمت رمیده خبر می دهد سحر...
 
همیشه سیگارش را دو نفری می کشید 

چند پک آخر را گذاشته بود برای چراغ راهنما

از شیشه پنجره اتوبوس، سیگار را نشانه رفت پای چراغ

نوشته شده توسط سحر محمدی در یکشنبه 1390/01/07 |
 
صدای پایت پشت سر من است مثل همیشه
خنده هایت اینجاست
نشسته ای کنار من

...

حالا
اما حالا دیگر هیچ چیز پیدا نیست
آنجا درون تو خانه ای آتش گرفته
من با لیوان آب می دوم
تو دورتر می شوی، شعله ها بلندتر
                                                    و من نمی رسم

نوشته شده توسط سحر محمدی در جمعه 1389/07/16 |
 

سرم را بالا می گیرم

دود سیگار را از توی سوراخ های دماغم

به لبخند مونالیزا

از پشت شیشه لک گرفته یک قاب شکسته

تقدیم می کنم

 

گره کراواتم را شل می کنم

قلپ آخر از تلخی این چای

باقیمانده آن پای سیب را

از لابه لای دندان هایم پاک می کند

 

حالا

فقط یک سرفه کوچک کافیست

تا

باقیمانده حرف هایم بریزد تُک زبانم...

«صورتحساب لطفا»

نوشته شده توسط سحر محمدی در یکشنبه 1389/07/11 |
 
با چشم های درشتش زل می زند

بعد می آید درست در جای خالی خودش را ول می دهد

می نشیند درست در همان نقطه حساس

بالا و پایین می شود

چپ و راست می رود

من را می کوبد وسط صفحه

بلندم می کند

و در امتداد یک سکوت سرد و خفه

کیش و مات می دهد

 

نوشته شده توسط سحر محمدی در دوشنبه 1389/06/22
 

دراز می کشم و فکر می کنم

و فکر می کنم مثلا به اینکه دارد شهریور هم نیمه می شود و پائیز می خواهد بیاید اما خورشید با  داغی اش دست از سر آسمان برنمی دارد

مثلا به اینکه کلاغ ها وقتی یکی دوتا قارقار می کنند  بد و شوم است یا وقتی می گویند قارقارقار و دوباره و دوباره همین را می گویند... ولی در هر صورت چه نحس باشد چه نباشد من از صدای قارقار که صبح زود یا دم غروب می ریزد توی آسمان خوشم می آید

و به این فکر می کنم که چقدر بوی نای کسالت ریخته اطراف تختخواب من از بس که این روزها از سرگیجه هی می خواهم دراز بکشم و بلند نشوم دیگر

و اینکه این روزها چقدر نوشتن می آید توی ذهنم، اما نمی آید روی ورق، انگار که کلمه ها قهر کرده باشند با دستم و دستم با مداد و مداد با کاغذ

و یا حتی اینکه این روزها زندگی سخت ساده است و دشوار نیز هم...

 

نوشته شده توسط سحر محمدی در جمعه 1389/06/12
 

ماهیتابۀ پر از روغن است آسمان

خورشید، زیرش شعله می کشد

پرندگان بلندپرواز، به آشیانه باز نخواهند گشت.

 

۱تیر۸۹

نوشته شده توسط سحر محمدی در یکشنبه 1389/05/03
 

نگاه کن؛

              دارد گرما می پیچد بین چین های لباسم

آفتاب دارد زوزه می کشد روی آسفالت

صورتم را برمی گردانم از زمین به آسمان

زل می زنم به آن بالا -انگار که بخواهم تلافی کنم-

سرخ است

نفرین بر این پرده آبیِ رنگ باخته

 

آفتاب سی ام

نوشته شده توسط سحر محمدی در یکشنبه 1389/03/30
 

زیر پیچُ واپیچ های شاخه های این تاکی که آبی آسمان گیر کرده لابلایش

دراز کشیدم و زل زدم به پرنده هایی که هی می آیند و می روند و گاهی هم گیر می کنند بین این خط خطی­ ها، آبی ها.

به تو که فکر می کنم

 دلم مثل بادکنک باد می شود، هوا می رود تا بخورد به حبه های قرمز

دوباره برمی گردد پائین

دلم خیس می شود از انگور

می نشیند دوباره روی دلم، دلم مست می شود.

 

خرداد89

نوشته شده توسط سحر محمدی در یکشنبه 1389/03/16
 

دلتنگی رسید و بر زمین افتاد از شاخه

دل ما خسته بود و بر زمین گرفته بود آرام

دلتنگی، زخمی کرد دل­هامان را

 

خردادهمینسال

نوشته شده توسط سحر محمدی در شنبه 1389/03/08
 
..

...

دخترای ننه‌دریا! دلِمون سرد و سیاس
    چِشِ امیدمون اول به خدا بعد به شماس.

 

    اَزَتون پوستِ پیازی نمی‌خایم
    خودِتون بسِمونین، بقچه جاهازی نمی‌خایم.
    چادرِ یزدی و پاچین نداریم
    زیرِ پامون حصیره، قالیچه و قارچین نداریم.

 

    بذارین برکتِ جادوی شما
    دِهِ ویرونه رو آباد کنه
    شبنمِ موی شما
    جیگرِ تشنه‌مونو شاد کنه
    شادی از بوی شما مَس شه همینجا بمونه
    غم، بره گریه‌کنون، خونه‌ی غم جابمونه...»

 

پسرای عموصحرا، لبِ دریای کبود
زیرِ ابر و مه و دود
شبو از رازِ سیا پُر می‌کنن،
توی دریای نمور
می‌ریزن اشکای شور
کاسه‌ی دریارو پُردُر می‌کنن.

 

دخترای ننه‌دریا، تَهِ آب
می‌شینن مست و خراب.

 

نیمه‌عُریون تنِشون
خزه‌ها پیرهنِشون
تنِشون هُرمِ سراب
خنده‌شون غُل‌غُلِ آب
لبِشون تُنگِ نمک
وصلِشون خنده‌ی شک
دلِشون دریای خون،
پای دیفارِ خزه
می‌خونن ضجه‌کنون:

 

«ــ پسرای عموصحرا لبِتون کاسه‌نبات
    صدتا هجرون واسه یه وصلِ شما خمس و زکات!
    دریا از اشکِ شما شور شد و رفت
    بختِمون از دَمِ در دور شد و رفت.
    رازِ عشقو سرِ صحرا نریزین
    اشکِتون شوره، تو دریا نریزین!
    اگه آب شور بشه، دریا به زمین دَس نمی‌ده
    ننه‌دریام دیگه مارو به شما پس نمی‌ده.
    دیگه اونوَخ تا قیامت دلِ ما گنجِ غمه
    اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه.
    پرده زنبوریِ دریا می‌شه بُرجِ غمِ‌مون
    عشقِتون دق می‌شه، تا حشر می‌شه هم‌دَمِ‌مون!»

 

 

مگه دیفارِ خزه موش نداره؟
مگه موش گوش نداره؟ ــ

 

موشِ دیفار، ننه‌دریا رو خبردار می‌کنه:
ننه‌دریا، کج و کوج
بددل و لوس و لجوج،
جادو در کار می‌کنه. ــ
تا صداشون نرسه
لبِ دریای خزه،
از لجِش، غیه‌کشون ابرا رو بیدار می‌کنه:

 

اسبای ابرِ سیا
تو هوا شیهه‌کشون،
بشکه‌ی خالیِ رعد
روی بومِ آسمون.
آسمون، غرومب غرومب!
طبلِ آتیش، دودودومب!
نعره‌ی موجِ بلا
می‌ره تا عرشِ خدا؛
صخره‌ها از خوشی فریاد می‌زنن.
دخترا از دلِ آب داد می‌زنن:

 

«ــ پسرایِ عموصحرا!
    دلِ ما پیشِ شماس.
    نکنه فکر کنین
    حقه زیرِ سرِ ماس:
    ننه‌دریای حسود
    کرده این آتش و دود!»

 

پسرا، حیف! که جز نعره و دل‌ریسه‌ی باد
هیچ صدای دیگه‌یی
به گوشاشون نمیاد! ــ
غمِشون سنگِ صبور
کج‌کلاشون نمدک
نگاشون خسته و دور
دلِشون غصه‌تَرَک،
تو سیاهی، سوت و کور
گوش می‌دن به موجِ سرد
می‌ریزن اشکای شور
توی دریای نمور...

 

 

جُم جُمَک برقِ بلا
طبلِ آتیش تو هوا!
خیزخیزک موجِ عبوس
تا دَمِ عرشِ خدا!
نه ستاره نه سرود
لبِ دریای حسود،
زیرِ این تاقِ کبود
جز خدا هیچی نبود
جز خدا هیچی نبود!

 

احمد شاملو

نوشته شده توسط سحر محمدی در پنجشنبه 1389/03/06