تبليغاتX
...از ظلمت رمیده خبر می دهد سحر

خب این اولین باری بود که شله زرد درست می کردم

اولین باری بود که هم شله زرد بود هم شله زرد نذری

وقتی داشتم هم می زدمش یک حس دیگه داشتم، داغون بودم، نذرم ادا شده بود و من حتی کوچکتر از اونی خودم رو می دیدم که از خدا تشکر کنم، خیلی کوچیک بودم، اندازه یک دونه از اون خلال های بادوم که با قل قل شله زرد بالا پائین می رفت

حس عجیبی بود

دلم می خواست خیلی ها اون شله زرد رو بخورن، حیف که ماشین نداشتم...البته اگه هم داشتم واسه یه عده باز هم نمی تو نستم ببرم....

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/15ساعت 12:22  توسط سحر محمدی  | 

دست­هایم چسبیده­اند به هم و حرکت نمی­کنند

قلم میان انگشتانم جوهرش را پس داده

کلماتم لابه­لای سیاهی جوهر

                            شنا می­کنند،

کلمات به انگشتانم می­چسبند

از زیر ناخن­هایم جمله­ها جوانه می­زنند

من می­مانم و کاغذی سفید که قصد سیاه شدن ندارد

حرف­ها پشت گلویم به صف ایستاده­اند

گلویم درد می­گیرد

آب دهانم را قورت می­دهم تا جمله­ها پشت سرِ هم مرتب شوند

حرف­ها ته می­کشند، ته­نشین که شدند و رسوب کردند روی دیواره دلم

طاقتم که طاق می­شود

دست­هایم که می­لرزد

جوهر که روی کاغذ پخش می­شود

ملحفه­ها را بغل می­کنم

و خوابی سنگین روی دلم نشست می­کند

نمی­دانم فردا چه خواهد شد

باران می­بارد یا برف

اگر آفتاب بخواهد به حیاط خانه ما سری بزند

باید علف­ها را هرس کنم

و باغچه روبروی در را آب­پاشی کنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/09ساعت 12:57  توسط سحر محمدی  | 

-دو دستم را محکم دورش می­گیرم

و از طناب بالا می­روم

بالا می­روم

بالاتر

 به ماه می­رسم

از گوشه­اش می­گیرم و در جیبم پنهانش می کنم

بالاتر می­روم

اما دیگر جایی پیدا نیست.

نور ماه در جیب من گیر کرده

و حالا ماه از سوراخ جیبم روی زمین می­افتد و می­شکند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 13:46  توسط سحر محمدی  | 

یادم نرود آن روز را که  خنده چشمانت را کشف کردم و با انگشتانی زخمی

بر روی دیوار، نامم را سرخ نوشتم

نوشتم تا یادم باشد خنده کوتاه من هم می تواند صورت تو را خیس کند

و نوشته های من کاغذ زیرِ دستم را به گریه خواهد انداخت

بنشین کنار سماور

دیگر هیکس از این دستان پژمرده  پذیرایی نخواهد کرد

و هیچکس دوباره گلدان های شمعدانی را نوازش نخواهد کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/04ساعت 9:22  توسط سحر محمدی  | 

از ظلمتِ رمیده خبر می دهد سحر

شب رفت و با سپیده خبر می دهد سحر

از اخترِ شبان رمه ی شب رمید و رفت

وز رفته و رمیده خبر می دهد سحر .

زنگار خورد جوشنِ شب را به نوشخند

از تیغِ آبدیده خبر می دهد سحر

باز از حریقِ بیشه ی خاکسترین فلق

آتش به جان خریده خبر می دهد سحر

از غمز و ناز و انجم و از رمز و راز ِ شب

بس دیده و شنیده خبر می دهد سحر

بس شد شهیدِ پرده ی شب ها شهاب ها

وان پرده ها دریده خبر می دهد سحر

ماهان پریده رنگ که بود و چه شد کز او

رنگ اش ز رخ پریده خبر می دهد سحر

 

چاووش خوانِ قافله ی روشنان "امید"

از ظلمتِ رمیده خبر می دهد سحر ...

م امید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/29ساعت 11:3  توسط سحر محمدی  | 

مشکی مشکی مشکی
 تنها رنگی که مرا یاد همه روزهای سپید گذشته می اندازد
+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/23ساعت 9:25  توسط سحر محمدی  | 

برهنه شديم

و ديگر رازي بين ما نيست.

 ما

من و تو

از شب گذشتيم

و چهره مرگ را ديديم

كه چقدر مضحك بود!

بيا به شانه‌هاي یکدیگر اعتماد کنیم

و كمي نفس بكشيم

پيش از آنكه آفتاب بیدار شود.

 

 

الیاس علوی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/13ساعت 10:21  توسط سحر محمدی  | 

کنتراست


سیاه سیاهم
با زرد هماهنگم کن استاد!
گاه حجم یک کلاغ
کنتراست یک تابلو را حفظ میکند

 

حسین پناهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 10:20  توسط سحر محمدی  | 

مادربزرگ
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اوين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
 

 

حسین پناهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 9:50  توسط سحر محمدی  | 

....چای آماده است

                   حالا به سر کوچه رسیده­ای

صدای زمزمه­ات میان دالان می­پیچد

چای را ریخته­ام اکنون

در را باز می­کنم

تو اما پشت به من و روبروی خانه آن­طرف جوی ایستاده­ای

۲۷مرداد۸۷

عکس:دانشگاه هنر بهار۸۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/13ساعت 12:53  توسط سحر محمدی  |